از دورترین روزهایی که به خاطرم مانده، همیشه درگیر دو چیز بودم : زمان و حالات روحی ام. فرزند میانی یک پدر و مادر کمال طلب بودن که ایجاب میکرد رفتارهایی داشته باشم خارج از آنچه مناسبم بود، مرا توی زندانی انداخت که سال هاست هم زندانی اش خودم هستم و هم زندان بانش. زندانیِ زمان و هر آنچه با وجود آن معنای سهمگین تری میگرفت (میگیرد) و اسیر رفتارهایی که مثل یک کوک تعبیه شده ی پشت لباسم، بی اختیار رخ میداد ( می دهد).
از سال های دبیرستان بود که فهمیدم زیر فشاری هستم که خودم نمی خواهمش اما قدرت اش بیشتر از اختیار من بود. از همان سال ها می دیدم آدم دیگری توی من حرف میزند، راه میرود یا مچاله می شود که به اختیار من نیست. من نمی خواستم آن حرف ها را بزنم یا آن فشارها را تحمل کنم. من نمیخواستم آن طور فکر کنم یا احساسم به آن شکل باشد؛ اما اختیارِ من، در دستانِ من نبود. محیط، ارث و تربیت، سه نیزه ای بودند که مرا به دیوار آن زندان دوخته بودند. در سرم، هوای آن آدمِ دیگری بود که از خودم می خواستم، مثل صورت های فلکی، توی آسمانِ خیالبافی هام کشیده بودم و پافشاری هام شروع شده بود برای به هم ریختن صفحه شطرنجی که در آن بازی می کردم.
از آن سو، این زمان بود که مثلِ یک تُنگِ تَنگ و تُرُش، فشارم میداد توی خودش. فشارِ دست های سنگین محدودیت زمان و عمر حتی یک آن از روی سینه ام کنار نمیرفت و نمی رود. حتی یادم نمی آید آخرین بار کی خندیده بودم بی آنکه به کوتاهی آن شوق و شعف فکر کرده باشم یا به ناپایداری آن حالِ خوب. شاید آخرین بار یک بچه دبستانی بودم که از شنیدن خبر تعطیلی مدرسه توی آن روزِ برفی، بی اندیشه از معنای عمر و زمان، از ته دل شاد بودم. اما حالا که من نباید دیگر آن آدمی باشم که یک کوک پ
برچسب:
نویسنده: پرهام عباسیان
تاريخ: چهارشنبه
1 تير
1401 ساعت: 3:04