خرید بک لینک
از دورترین روزهایی که به خاطرم مانده، همیشه درگیر دو چیز بودم : زمان و حالات روحی ام. فرزند میانی یک پدر و مادر کمال طلب بودن که ایجاب میکرد رفتارهایی داشته باشم خارج از آنچه مناسبم بود، مرا توی زندانی انداخت که سال هاست هم زندانی اش خودم هستم و هم زندان بانش. زندانیِ زمان و هر آنچه با وجود آن معنای سهمگین تری میگرفت (میگیرد) و اسیر رفتارهایی که مثل یک کوک تعبیه شده ی پشت لباسم، بی اختیار رخ میداد ( می دهد). از سال های دبیرستان بود که فهمیدم زیر فشاری هستم که خودم نمی خواهمش اما قدرت اش بیشتر از اختیار من بود. از همان سال ها می دیدم آدم دیگری توی من حرف میزند، راه میرود یا مچاله می شود که به اختیار من نیست. من نمی خواستم آن حرف ها را بزنم یا آن فشارها را تحمل کنم. من نمیخواستم آن طور فکر کنم یا احساسم به آن شکل باشد؛ اما اختیارِ من، در دستانِ من نبود. محیط، ارث و تربیت، سه نیزه ای بودند که مرا به دیوار آن زندان دوخته بودند. در سرم، هوای آن آدمِ دیگری بود که از خودم می خواستم، مثل صورت های فلکی، توی آسمانِ خیالبافی هام کشیده بودم و پافشاری هام شروع شده بود برای به هم ریختن صفحه شطرنجی که در آن بازی می کردم.  از آن سو، این زمان بود که مثلِ یک تُنگِ تَنگ و تُرُش، فشارم میداد توی خودش. فشارِ دست های سنگین محدودیت زمان و عمر حتی یک آن از روی سینه ام کنار نمیرفت و نمی رود. حتی یادم نمی آید آخرین بار کی خندیده بودم بی آنکه به کوتاهی آن شوق و شعف فکر کرده باشم یا به ناپایداری آن حالِ خوب. شاید آخرین بار یک بچه دبستانی بودم که از شنیدن خبر تعطیلی مدرسه توی آن روزِ برفی، بی اندیشه از معنای عمر و زمان، از ته دل شاد بودم. اما حالا که من نباید دیگر آن آدمی باشم که یک کوک پ

برچسب: نویسنده: پرهام عباسیان تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 3:04

وقتی درست میان سختی ها ایستاده ام، مکررا سوالی که سراغم می آید این است که زیستنِ در این جهان، چقدر ارزش تجربه این سختی ها را دارد؟ و البته که همیشه میدانم، هدف، چیزی ست دقیقا میان سینه ما. آنچه رشد میکند و می بالد..گاه رنگ می بازد و گاه رنگ میگیرد و تمامِ جهانِ ما، در مداری فرضی پیرامونِ این درک و فهم و شهودِ انسان می چرخد. میدانم.  این روزها که تلخی های دور و اطرافمان، مجالِ نفس تازه کردنمان نمی دهند و پیشی میگیرند از هم در تلخ کردن کاممان، کمتر دست و دلم به کاری می رود. هی مرور میکنم، که جهان همیشه بر همین منوال بوده و خواهد بود، که زمینِ صاف نداریم و همه اش پستی و بلندی ست؛ پناه می برم به خیالات و فکر های دور. به کودکی و نوجوانی و محله قدیمی و وقتِ اذانِ مغرب و بوی جاری در فضا. به تابستان و استشمامِ عطر پوشال های مرطوبِ کولر که گل درشت ترین نشانه تابستان بود. به کتاب " شادی های کوچک یک خانه" که برای خواهرم بود و قرض گرفته بودم و روی تخت، زیرِ کولر پهن میشدم و غرقِ زندگیِ جاری در صفحاتِ کتاب بودم. اصلا، هر وقت سختی های زندگی از طاقتِ من بیشتر می شود، خیالات دستم را میگیرد و با خود - حتی لحظه ای -  به دورها می برد. اصلا، داستان و خیال و وهم، شاید برای قابل تحمل کردنِ این جهان در سر ما نشسته باشند.

برچسب: نویسنده: پرهام عباسیان تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 3:04

من هی می افتم و هی بلند میشوم. میدانم چرا می افتم اما حقیقتا نمیدانم چرا بلند میشوم؟ برای نشستن، حتی برای یک اغمای بلند مدت، آنقدر بهانه دارم که در یک صفحه کاغذ جا نمیشود، برای بلند شدن اما، برای ادامه دادن، چه بهانه ای دارم که هر روز صبح انگار از خاکستر بال های سوخته دیروز، دوباره بال در میاورم؟ وقتی افقی نیست برای بال گشودن.. توی این مسیر، بر سر هر مانع آنقدر تلاش کردم که یا از سر راهم کنار رفت یا از رویش پریدم. حالا اما پاهایم درد گرفته.. چرا راضی نمیشوم به نشستن؟ نکند خودم را فریب میدهم که ادامه مسیر حتمن بهتر میشود؟ نکند وقتی راضی شوم به دست شستن از این مسیر، که دیگر حتی بازگشت از آن نیارزد؟!

برچسب: نویسنده: پرهام عباسیان تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 3:04

صفحه بندی